خدایا!!!!...
خیلی واسم جالبه. از روزی که من این بلاگ رو راه انداختم، خیلی روزا 2 بار در روز هم نوشتم. اما الآن 3 روزه که ننوشتم...
آقا من تو این روزا خیلی چیز فهمیدم...
مثلاً اینکه هر جا میخوایم بریم عید دیدنی باید گل بخریم...(از قرار دسته ای 10-15 تومان که با حساب من، تقریبا 500 هزار تومان فقط گل باید بخریم)
مثلاً اینکه ماه پریشب خیلی خیلی قشنگ بود. یه ماه کامل با یه پوشش گرد مانند از ابر خاکستری...(من این روزا مگس رو هم شبیه بلبل میبینم. زیاد به دل نگیرین)
مثلاً اینکه پراید فرمون هیدرولیک اگه خوب بود، خود کره ای ها میساختن...
مثلاً اینکه کارت سوخت زاپاس مال موتور رو چه راحت میشه گرفت...
مثلاً اینکه پریسا استاد افتخاری بوده...
مثلاً اینکه بچه ها معمولا شب ها تب میکنن...
مثلاً اینکه شهرداری از وسایلی برای مسیر های داخل شهر استفاده میکنه که اصلاً مورد تایید وزارت راه نیست.
مثلاً اینکه هنوز یه سال دیگه از ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد مونده...
مثلاً اینکه من شب مراسم، بزنم به تخته، خیلی خیلی خوشگل شده بودم...
مثلاً اینکه تخیل در سن 3-5 سالگی طبیعیه...( من فکر میکردم در 3-24 سالگی طبیعیه...)
مثلا! اینکه برای چایی ریختن، باید حتماً آب برزم تو سماور و دکمه اشرو بچرخونم تا آب داخلش بجوشه...
مثلاً اینکه مردها فقط تحمل گوش دادن به صدای خانمها رو برای 9 دقیقه دارن و بقیه اش فیلمه...
یاد این شعر ناظری افتادم که میگه...
ندانم های بسیار است، لیکن من نمیدانم
...
۲ نظر:
من همیشه قصه ام میگرفت وقتی میومدم اینجا و هوس می کردم نظر بدم! اما الان اصلا این طور نیست! با تمام مشقاتی که نظر دادن تو بلاگر داره نوشته های شما آدمو ترغیب میکنه که حتی اگه شده یه سلام به عنوان نظر ثبت کنم! سلام!
وقتی فهمیدم به هدفم که همانا راحت بودن بقیه تو بلاگم بود رسیدم، بسی خرسند شدم...خدا خرسندت کند الهی...
ارسال یک نظر