سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۷

کتاب محبوب من...

کلاس سوم ابتدایی بودم که با مامانم اینا رفتیم نمایشگاه کتاب.
مامانم اون موقع ها برای من و داداشام خیلی کتاب میخرید؛ به این امید که روزی شــــــــــــــاید ما آدم شیم...
رفت و دست گذاشت روی کتابی به اسم "قلب کوچکم را به چه کسی هدیه بدهم؟"...
همچین که خواستن پولشو حساب کنن، یه آقایی هیکلی به این درشتی اومد پشت من و شروع کرد با غرفه دار صحبت کردن...
کتاب روکه دست مامانم اینا دید، نشست و به من گفت اسمت چیه؟
مامانم اینا که تازه متوجه حضورش شدن، اسمم رو بهش گفتن...
بلافاصله دستمو گذاشتم رو کمرم و گفتم:
مگه از شما پرسید که شما جواب میدین؟ الآن این آقاهه فکر میکنه زبون منو گربه خورده...
یهو آقاهه و خانومش و دخترش زدن زیر خنده...
کتاب نوی منو از دستم گرفت. کم مونده بود که چند تا لیچار هم بارش کنم که متوجه شدم که مامانم اینا خیلی بهش احترام میذارن...
پیش خودم گفتم:
لابد از فامیلای مامانم ایناست که من تا حالا ندیدم. میخواد ببینه اگه کتاب خوبیه، واسه دخترش بگیره...
آقاهه صدای خیلی خیلی کلفتی داشت (تو مایه های صدای بهرام زند) که باعث میشد تو اون هیاهو و سر و صدا، صداش به وضوح شنیده بشه...
کتاب رو که بهم پس داد، منو بوسید و گفت:
اینم یه هدیه از طرف من که همیشه به یادم باشی...
غرفه دار هم دیگه از ما پول کتاب رو نگرفت...
وقتی رفتن، من کتاب رو باز کردم تا تو همون نمایشگاه بخونمش تا بلکه تا اونجا بودیم، مامانم واسم کتابهای بیشتری بگیره...
دیدم صفحه اولش رو با خط بسیار قشنگی برام جمله یادگاری نوشته و زیرش رو امضا کرده:
نادر ابراهیمی
خدا بیامرزدش...

۲ نظر:

ناشناس گفت...

وای چه خاطره ای. خدا رحمتش کنه.
تو چه زبونی داشتی بچگی هات!

Z.M گفت...

آره دیگه...
بچه بودم، نمیفهمیدم...
فکر میکردم هر کی جواب بده، جایزه میگیره...
میبینی تو رو خدا چه ساده بودم؟؟؟D: