دوشنبه ۷ دسامبر ۲۰۰۹

امان از دست بی کاری ...

به نظر شما بیشترین تبلیغی که رو در و دیورا شهر میبینین چیه؟
کوکاکولا؟
سونی اریکسون؟
ولایت فقیه؟
جنبش سبز؟
تک ماکارون؟
تلویزیون سامسونگ؟
اگه هر کدوم از گزینه های بالا رو حدس زدین، باید بگم که سخت در اشتباهین...
جواب گزینه " تخلیه چاه و لوله بازکنی" هست...
حالا فکر میکنید از کدومیک از گزینه های فوق کمتر استفاده میکنین؟؟؟!!!

یکشنبه ۶ دسامبر ۲۰۰۹

حالا ما خودخواه هم شدیم...
این خیلی بده که وقتی عصبانی میشی حرفی رو بزنی که یه عمر جای زخمش میمونه.
حتی اگه یه ساعت بعد عذرخواهی کنی...
:,(

دوشنبه ۳۰ نوامبر ۲۰۰۹

ازدواج واقعاً سلیقه آدم رو تغییر میده...

الآن به چیزهایی میخندم که محال بود وقتی مجرد بودم بخندم...
و جالب اینه که از ته دل هم میخندم...
به کفش فوتبال، به تنبلی های شوهر، به خرید زیاد از حد شوهر در مواردی مثل میوه و گوشت و ...
مثلاً ...
در یک جلسه اقتصادی خانواده که داشتیم دو دو تا چهار تا میکردیم واسه آخر ماه، فرید گفت که بیا و برو مهریه ات رو اجرا بذار تا مشکلات مالیمون حل بشه...
اگه بگم فقط یک ساعت داشتم به این حرف میخندیدم، باورتون نمیشه...

دوشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۰۹

نی نی ...

هنوزم بعد از اینهمه سال زندگی تو این شهر دیدن آدمهایی که سرشون رو تو سطل های زباله میکنن واسه یه لقمه نون اشک آدم رو در میاره...
از همین الآن به بچه ام حسودی میکنم...
اگه اون بیاد دیگه من در کانون توجه نیستم...
دیگه من خوشگل نیستم...
دیگه کسی با من کاری نداره...
حتی خودم هم به اون بیشتر از خودم توجه میکنم...
فقط خدا خدا میکنم دو قلو نباشن. همین...

چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

سکوت...

اون وقتا که توی شرکت سابق کار میکردم، همه بهم میگفتن: هیسسسسس!!!....
من کار محتوایی میکردم و بقیه برنامه نویسی میکردن.
خیلی ناراحت میشدم و غصه میخوردم که چرا نمیتونم ساکت باشم....
حالا این منم که 24 ساعته به همکارام میگم: هیسسسسسس!!!...
غافل از اینکه اونا چقدر ممکنه ناراحت بشن...

شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹

وبلاگم

دیگه علاقه ای ندارم که از ته ته دلم بنویسم...
چون کسی داره این صفحه رو میخونه که من اصلاً دلم نمیخواد بفهمه که من به چیا فکر میکنم...
شاید آدرسم رو عوض کنم.