Wednesday، July 1، 2009

نامه اي به BBC

آقاي BBC سلام.
مدتيست كه دلم ميخواهد موضوعاتي را مطرح كنم كه دارد گلويم را ميفشارد...
قبل از هرگونه نوشتني بايد بگويم كه من در اين دوره بيشه را خالي از شيران ديدم و به كسي حتي براي اينكه ديگري رييس جمهور نشود راي ندادم. به عبارت ديگر من كاملا بي طرفم.
بهتر است از حاشيه بپرهيزم و بروم سر اصل مطلب...
1. در اينكه در انتخابات تقلب شده، تقريبا شكي ندارم. چون فيلمهايي را ديدم كه گوياي اين مطلب بود. اما 100% هم مطمئنم آقاي موسوي رييس جمهور بشو نبود. مملكت ما رو فقط بچه هاي روشن فكر تشكيل نداده. راستش رو بخواهين 70% مردم ما فقير و بسيار سطحي نگر تشكيل داده. همون انسانهايي كه از روستاي علي آباد كتول به آقاي احمدي ن‍ژاد راي دادند. لذا طبيعيه كه راي ايشون بيشتر از آقاي موسوي بشه. آنهايي كه بايد به نتيجه راي هايشان اعتراض داشته باشند، آقاي رضايي و آقاي كروبيند كه گفتند ماهي 100 و 70 هزار تومان به هر كس ميدهند و من حدس ميزدم كه مردم عامي ما به آنها بهتر راي بدهند.
2. از قديم ميگفتند كه زبان سرخ سر سبز ميدهد بر باد...
من مطمئنم كه اين زبان تند و خالي از ادب رييس جمهور ما هم يك روزي يا ايشون رو به كشتن ميده و يا مردم مملكت را. انسان مملو از رويي كه تنها ساعاتي پس از پيروزي در انتخابات 4 ميليون انسان نيمه مذهبي رو در ميدان وليعصر جمع كرد و يكبار ديگه بي فرهنگي خودش را به نمايش گذاشت. اين حركات خالي از فكر ايشان مطمئنا جنگي را ايجاد خواهد كرد كه تنها و تنها مردم خودمون هستند كه در آن خواهند سوخت.
3. مدتيست دارم فكر ميكنم كه چرا عده اي خارج از گود نشسته و ميگويند لنگش كن!
مدتيست كه شبكه هاي آهنگ ايراني همگي شعرهايي حاوي مضامين ميهم دوستانه ميگذارند و مدام ميگويند: "بچه ها مبارزه كنيد تا ايران آزاد شود. آنوقت ما ميآييم."
من در عجبم كه آنها فكر نميكنند كه اگر خواستيم و مملكتمن را عوض كرديم، خودمان هم شاديش را برپا ميكنيم و ميرقصيم؟ در تمام اين 30 سالي كه همه ما با همه جور تحريمي ميساختيم و تنها ناراحتي آنها بيماري افسردگي دوري از خانه بود، فكر نميكردند كه راهشان را از راه ما جدا كرده اند؟
4. آقاي BBC لطفاً بهانه اي دست سران ما ندهيد.
من فكر ميكنم كه مردم ما توانسته اند ثابت كنند كه خودشان بلدند كاري كه ميخواهند را انجام دهند. مادران و پدران ما نشان دادن كه اگر بخواهند، ميتوانند نظام را عوض كنند؛ حتي اگر همه دنيا پشت آن نظام باشند. همينطور نشان دادند كه اگر لازم باشد با هر مزاحمي ميجنگند، حتي اگر دستشان خالي و دست حريف پر از سلاح باشد. لطفاً دست از سر مردم ما برداريد تا خودشان هرجور كه صلاح ميدانند سران مملكت خود را تنبيه كنند.
5. متاسفم كه ما جداً دورو هستيم.
من در اين مدت انتخابات فهميدم كه مردم ما بسير انسانهاي جوگير و دورويي هستند. انسانهايي كه تا ديروز همگي به هر جانباز و پاسداري توهيم ميكردند، حالا همه آنها را ستايش ميكنند صرفا به اين دليل كه شايد ريسماني براي چنگ زدن باشد.
با شمايي هستم كه تا همين ديروز به هر كسي كه ريش داشت توهيم ميكرديد و در دل " و لعنه الله و مرضاته" ميگفتيد. با چه رويي فقط براي رسيدن به مقاصدتان از يكي از همان آدمها دفاع ميكنيد؟
6. يا رييس جمهور ما كذاب است و يا امام جمعه ما...
در اين مدت من به اين موضوع پي بردم كه در هر دو حالتي كه يكي از آقايان احمدي نژاد و هاشمي دروغ بگويند، بسيار براي اين اسلام نمايشي موجود در مملكت ما زشت و زننده است. من براي دين خودم بسيار ناراحتم كه اگر روزي امام زمانش بيايد، سران ديني اش اولين مخالفان او خواهند بود و من اين موضوع را اين روزها به چشم ميبينم...
7. از اينكه 17 نفر انسان مردند و صدها دانشجو از جمله خواهر خود من توي دانشگاه مورد توهين و ترس قرار گرفتند، بسيار متاسفم و شديدا و از ته ته قلبم معتقدم دست آقايان موسوي و احمدي ن‍ژاد در كاسه اي از خون اين عزيزان قرار دارد. از انسانهاي عجيب الخلقه اي مانند زهرا رهنورد و رهبر هم عاجزانه تمنا ميكنم كه فقط دقايقي را به قدرت نينديشند و ظاهرسازي نكنند كه حكومت براي آنها شيريني ندارد. ميدانم كه قدرت شيرين است.
اما خانم رهنورد!
شما كه قرآن پژوه هستيد و چيز مينويسيد
و رهبر ايران!
كه مدتيست مرجع تقليد شده ايد و همه مردم ايران عيد فطر و نماز اين روزشان را به دستور شما ميخوانند
خواهش ميكنم لحظه اي آن خدا را به ياد بياوريد.
8. لطفا دم از تغيير نظام نزنيد...
آقاي BBC!
شما بهتر از من و هر كس ديگري ميدانيد كه عوض شدن هر سيستم باعث كندي جريان ميشود. چنانچه يك انقلاب ديگر صورت بگيرد، اين ما هستيم كه باز هم 20 سال ديگر از جهان عقب ميمانيم و هشتمان گره نه مان ميشود.
ما بايد همين سيستم را درست كنيم. بايد همين آدمها را تربيت كنيم و چنانچه شما حتي از تعويض رهبر هم حمايت كنيد، 90% سياستمدارن ما جبهه ميگيرند و چون صرفا اين حرف از دهان شما بيرون آمده، آن را غير قابل اجرا ميدانند.
9. كاش و كاش و كاش...
اين روزها تنها آرزويم اين بود كه كاش مردم فلسطين و غزه هم موبايل و اينترنت داشتند تا به شما گزارش لحظه به لحظه ميدادند. همين دليل براي رد بيطرفي شما كافيست.
10. اي IRIB!
گند زديد با اين پوشش خبريتون
و من الله التوفيق
Z.M

Monday، June 15، 2009

Facebook فیلتر شد...فااااااااااتحه

بابا چرا گیر دادین به facebook؟
موبایل ها رو قطع کردین، گفتیم امنیتیه...
این یکی رو واسه چی فیلتر کردین؟
فکر کردین اونی که میره تو facebook فیلتر شکن نداره؟؟؟؟...

Wednesday، June 10، 2009

جوگیرها...

عجب بحث انتخابات داغ شده ها...
دیشب که تمام خیابونای غرب شهر تقریباً بسته شده بود، از یه جهاتی خیلی خوشحال بودم...
از اینکه اصولاً ملتی جوگیر هستیم، یه جورایی خوشم اومد...
فکر کردم که اگه آمریکا به ایران حمله کنه، کافیه 15 روز تو تلویزیون تبلیغ رفتن به جبهه رو بکنه تا همه برای رفتن به جبهه آماده شن...
شاید این توانایی جوگیر شدن، فواید دیگه ای هم داشته باشه. اما فقط اون یکی به ذهنم اومد...
شما چیزی به ذهنتون نمیاد؟

Sunday، June 7، 2009

بی کار شدم رفت پی کارش...

اسفند ماه پارسال، یعنی همین 3 ماه پیش، سه تا پیشنهاد کاری رو داشتم بررسی میکردم...
اما الآن بی کارم و دنبال کار میگردم...
این که رییسمون بگه دیگه تا بعد از انتخابات هیچ بودجه ای به ما نمیدن، پس بی زحمت تا اون موقع برای ما کار نکنین، دلیلیه برای دک کردن من؟
آخه 25 نفر دیگه هم بی کار شدن...
شاید هم این همون دلیلیه که پرزیدنت ما میگفت نرخ تورم اومده پایین؟
نمیدوووووونم........
من میخوام برم سر کاااااااارررر.... :,(

Wednesday، June 3، 2009

من آخرش از فضولی میمیرم...

داره بارون میاد و نفس منو مثل همیشه تو سینه حبس میکنه...
هر وقت که بارون میزنه و بوی خاک بلند میشه، یاد روزهای خوش نامزدیمون میفتم...
از این قرتی بازیا که بگذریم،...
امروز دم در مجتمع دعوا شد...
توی پذیرایی نشسته بودم که صدای داد و بیداد دو تا پسر و شنیدم...
صدا ها خیلی مفهوم نبود...
البته وقتی فحش میدادن، کاملاً محسوس میشد و گوشام سرخ میشد...
صدای شکستن شیشه و جیغ زنان همسایه بلند شد...
از خودم در این لحظات متنفرم...
نه میتونستم  برم و پنجره و رو باز کنم و ببینم دارن چی کار میکنن و سر چی دعوا میکنن و صدای شکستن چی بود و هزار تا چیز دیگه...
و نه اینکه برم و آروم یه گوشه بشینم و به کارم برسم...
فضولی هم بد دردیه به خدا...
مخصوصاً برای انسانهای نیمه مدرنی مثل من...

Sunday، May 24، 2009

خاطره یک روز تلخ...

مدرسه که میرفتم، با یکی از بچه های نچسب و جانماز آب بکش دعوام شد...
من مامور راهرو ها بودم و اون تنها کسی بود که همیشه میرفت بالا مینشست و مشقاشو می نوشت.
من هم یه روز حسابی کفری شدم و رفتم باهاش دعوا کردم که باید بری و مثل همه تو سرما سر صف وایستی...
خبر این دعوا مثل بمب تو مدرسه ترکید و همه بچه ها و معلمها در خفا ازم تشکر کردن و ازم قول گرفتن که مدیر چیزی نفهمه...
ناگفته نمونه که من بچه محبوبی بودم بین بچه ها و معلمها...
آخه دلیلی نداشت چون پدرش سرهنگ بود و مدیرمون بهش ارادت داشت، تافته جدا بافته بشه...
خلاصه...
یه هفته بعد خانم گرمچی -ناظم مدرسه مون- اومد که مبصر کلاس رو انتخاب کنه...
سه نفر نماینده شدن...
من و ریحانه و سمانه...
قرار شد که معصومه که از دوستای صمیمی من بود، بره که با خانم گرمچی رای ها رو بشمرن...
همه بچه ها میگفتن که به من رای دادن. اما خانم گرمچی در کمال ناباوری، اومد و گفت سمانه مبصر شده...
من داشتم شاخ در میاوردم...
رفتم پیش معصومه و پرسیدم موضوع از چه قراره؟
اول که خیلی بهم ریخت و قاطی کرد و یکی دو هفته ای با من قهر کرد و بعد اومد پیش من و گفت:
یادته من پارسال فلان کار رو کردم و قرار شد خانم گرمچی به مامانم نگه؟
گفتم: آره...
گفت: اون روز که داشتیم رای ها رو میشمردیم، از 28 نفر دانش آموز در کلاس تو 21 رای آورده بودی. اما چون تو با فلانی دعوا کرده بودی، اونا نمیخواستن که تو قدرتمند بشی تا بازم چیزی بهش بگی...
خلاصه خانم گرمچی گفت به شرطی این موضوع رو به مامانم نمیگه که من هم چیزی به تو و بقیه نگم...
از همون وقت بود که از انتخابات بیزار شدم...D: